محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

90

تفسير قرآن صفى على شاه

عين آن وحدت شد اين كثرت همه * هم چنان باقيست بر وحدت همه پس نباشد هيچ چيز از ممكنات * منفصل در آنى از سلطان ذات گر خدا خواهد چو پيش آيد مقام * شرح اين معنى تو را گويم تمام اندر اينجا بيش از اين دستور نيست * گويم آن كز وى زبان معذور نيست حق گذارد در دهان ما كلام * بشنود هم هر چه گوئيم او تمام حق نيوشندهء سخنها مطلق است * تا نگويى آنچه او بر ناحق است هم بود دانا بر اسرار اى فقير * تا نينديشى خلافى در ضمير كن زبان خود بگفتنها مطيع * تا نگردد هيچ بر قولى شنيع كن ضمير خود مصفا از دغل * كوست دانا بر ضمير و بر عمل او تو را چون دوست گشتى گشت دوست * در تولى پس مددكار تو اوست آردت بيرون ز ظلمات شكوك * سوى نور علم و ايقان در سلوك چون كسانى كه حق آنها را ولى است * در ولاى حق روانشان منجلى است وانكسان كه كافر و سركش شدند * يار طاغوتند و در آتش شدند سوى ظلمت تاختند از بحر نور * هم بماتم خانه از دار السرور مرد يعنى نور استعدادشان * از صفات نفس ظلمت زادشان اهل نارند اين گروه اندر سكون * در جحيم جهل و غفلت خالدون خالدون يعنى صفات شوم زشت * گشت اندر نفسشان خلق و سرشت همچو اندر بو لهب جهل و حسد * روح معنى مرده بودش در جسد بين مثالش در وجود و بود خويش * عقل روشن رأى و نفس ديو كيش عقل بر اخلاق نيكت رهنماست * نفس ميلش بر فساد و بر هواست هر يك ار غالب شود بر ديگرى * در تو گردد خلق و بيشك زان سرى يا بجنت در خلودى يا بنار * هر دو عين تست نيكو ياد دار [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 258 ] أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ( 258 ) آيا ننگرستى بآنگه حجت گرفت ابراهيم را در حق پروردگارش كه داد او را خدا پادشاهى چون گفت ابراهيم پروردگار من آنست كه زنده مىكند و ميميراند گفت من زنده ميكنم و ميميرانم گفت ابراهيم پس بدرستى كه خدا مياورد آفتاب را از مشرق پس بياورش از مغرب پس سرگشته ماند آنكه كافر شد و خدا راه ننمايد گروه ستمكاران را ( 258 ) در بيان احتجاج خليل با نمرود يا نديدى آنكه آورد احتجاج * بر براهيم از طريق اعوجاج داده بودش پادشاهى كردگار * شكر آن را داشت با حق گير و دار گفت نمرود آنكه مىگويى تو كيست * غير من گويند كس معبود نيست گفت آن كو زندگى بخشد بناس * پس بميراند بگرداند لباس اينست حجت يعنى آن بد گوهر است * كز خدا زنده است و بر وى كافر است گفت بد هم من حيات و ايمنى * بخشم آن كس را كه باشد كشتنى هم توانم كشت بىجرم و گناه * هر كرا از زندگان خواهم به راه گفت حق از مشرق آورد آفتاب * تو بيار از مغرب ار دارى عتاب فعل او يعنى نباشد منحصر * كن يكى را گر بامرى مقتدر پيش از ان كايى تو در دار شهود * حق ز مشرق شمس را طالع نمود اين زمان هستى تو گر پروردگار * شمس را از جانب مغرب بيار حجتى بود اين بسى بر خصم نيك * بهر اثبات خداى بىشريك در وى اين ادراك و اين دانش نبود * كآردش حجت ز توحيد وجود عقلى ار ميداشت با آن مولعى * بر ربوبيت نگشتى مدعى پس شد آن مبهوت و مات اندر جواب * چون ز ابراهيم بشنيد اين خطاب راه ننمايد خدا بر ظالمين * تا كند حجت ز روى عقل و دين هم چنان كه رهنما شد بر خليل * گشت غالب تا بخصم از يك دليل [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 259 ] أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ( 259 ) يا چون آنكه گذشت بر دهى و آن افتاده بود بر سقفهايش گفت چگونه زنده كند اين را خدا پس از مرگش پس ميرانيدش خدا صد سال پس زنده كردش گفت چند درنگ كردى گفت درنگ كردم يك روز يا برخى از روز گفت بلكه درنگ كردى صد سال پس بنگر بخوردنى خود و آشاميدنى خود كه بوى نگردانيد و بنگر بدراز گوشت و تا بگردانيم ترا نشانه براى مردمان و بنگر باستخوانها